تبليغاتX
چشمان تو
 
به ياد ارزوهايم سكوتي ميكنم بالاتر از فرياد
   
 

نميدانم  ...

دل من نازک است

يا چشمان تو تـيز ...

هر چه نگاه به تو مي دوزم

بند دلم

پاره مي شود ...

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
  سوگند را برايش ياد كردم، براي ماندن با او...

روزها را براي رسيدن گذراندم...

عهد بستم تا نفس آخر بمانم براي او...

عهد بستم بمانم در كنارش، شايد براي آرامش...

عهد بستم راز دلش را در سينه نهفته دارم تا ابد...

روزگار چرخيد و من تنهاي تنها

در ميان خاطراتم غرق گشتم...

عهدها ماندند و او رفت...

رفت...

شايد براي آرامش.......

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
 

بوی باران می آید !!!!

و بهار در راه است

اما ...

من بهار را بی تو باور ندارم

حتی بهار هم مرا با تو باور کرده بود

تو که نیستی

او هم مثل من در این خانه غریب می ماند.

کاش می شد تمام روزها را خلاصه کرد در روز آمدن تو

روزی که همه بهار را به تو تبریک بگویند و تو را به من....

روزگار عجیبی ست

یکی بود و یکی نبودمان جاری ماند

در رگ خاطرات منی که هیچوت نبودم و تویی که همیشه هستی.

سکوت را بدرقه ی راهت می کنم

نه اینکه سکوت علامت رضایت است

گاهی سکوت نماد دردیست که توان فریادش نیست......

تنها کلامی مانده تا آغاز بهار

                                             سهم من از بهار تو ...

                                                         انتظـــــــــــــــار

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
 
 

نيستي , در نبودت ثانيه ها را مي کاوم , لحظه ها را گلچين مي کنم ؛ اما پيدايت نمي کنم.

تو در گلستان کدام باغبان خراميده اي! به من بگو ... با من حرف بزن ...

بگو که به شهد شيرين کدامين گل آميخته اي که شميم ناب حضورت مرا اينچنين بسوي خود مي کشاند.

اما چرا نمي بينمت !؟ پيدايت نمي شود !

بيا... بيا و شيريني لبانت را بر من بچشان و طعم گس تنهايي ام را بزدا ...

حرم نفسهايت را ميخواهم ... گلويم خشکيده است , چشمهايم بي فروغ ... دلتنگ نگاه تو ,خيره به وهم و خيال استاده و خاطره نگاهت را از بر مي کنند.

شبنم احساسم را ببين که چگونه در حسرت دستان تو , سياهي منفور تن را به عزا نشسته اند.

من از حضور توست که رنگ ميگيرم!

کاش بودي ... رد دستانت هنوز بر پوست بي رنگم باقيست .

آخر آنجا که دستانت عبور کرده هنوز هم رنگيست . رنگي از رنگين کمان بهتر ...

آه! روي قلبم را چرا نمي گويي ! واي واي رنگ محبوب من است اين رنگ عشق , رنگ تو ... رنگ حضور قلب تو...

 ديگر نمي بينم تورا ... هرچه مي کاوم زمان را ... نه صدايي نه سکوتي شيرين...

از تو و آواي تو نايد خبر...

منتظر بر چارچوب زندگي استاده ام ... صورتم سرخ است از سيلي دست محکم وجدان  ...

من چرا گل بوسه هاي ناب خود را از تو پنهان کرده بودم!

من چرا با تو که بودم بي خيال و سرد بودم ...

من که از شهد لبت سر مست ميگشتم چرا؟!!

من که با عطر حضورت اين دلم آغشته است

من که بي تو اين دلم سر گشته است..

کو؟

کجايي تو؟

نمي بينم تورا....

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
 

 

 

 

تو که مي خواني
بدان که هنوز هم دوستت دارم و به خاطر توست که هنوز هم مي نويسم................

روزي که جهان خواست بايستد بگو به گونه اي از چرخش بماند

که من در نزديک ترين فاصله

از تو مرده باشم.................

 

 

 

 

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
   

                                                       

غبار غم برود حال خوش شود حافظ           

                                                 تو آب دیده از این رهگذر دریغ مدار

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
 

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری ...!!

دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت...

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام !

من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرنده ام ؟

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید ......

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است ...!!

می‌خواهمت هنوز

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند .

اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که...

 حتی اگر چشمانت بیگانه را بنگرند ,

حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند ,

     اگر لبهایت.........

می ‌خواهمت هنوز ...

 به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که ...

 دلتنگت شده ام به همین سادگی !!!!!!

!!!!!!

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
                                                                  

قاصدک !

شعر مرا از بر کن ، برو آن گوشه ي باغ ، سمت آن نرگس مست و بخوان در گوشش و بگو باور کن ، يک نفر ياد تو را دمي از دل نبرد...........

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
   

                                                                

و الی نام دختری بود
که بیستم و هفتم مرداد به زمین گفت سلام و  

موهایش را ول کرد در باد
و بعد
هر چه بادا باد…....                                                               
                           فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
                                                                                                       

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
 
                                                               

 

اين روز ها جور ديگر ميبينم تورا..
چرا که قلبم بيدار گشته...
صدايت آن چنان گرم و گيرا مرا بسوي خود خواند که طنين سرد تنهايي را به باد فراموشي سپردم...
تو را حس مي کنم...
از اعماق وجودم...
هر زمان که قلبم نام تو را هجي مي کند ,
نفسهايم به شماره مي افتد...
نفسهايت را مي خواهم...
چگونه نامت را صدا زنم
که زبانم ياراي جاري شدن داشته باشد..     
پس

سکوت مي کنم...
سکوت...تا نسيم خوش انفاست مرا در بر گيرد...
محو نگاه مهربانت ميشوم تا در هجوم صداقت کلام بي صدايت فنا شوم...
مرا غرق در بوسه هاي مهربانيت کن
نفسهايت جان من است..
شيشه عمرم حرم انفاس مسيحايي توست.
تو را دوست دارم عمر من.

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
 
باز اين روزاي لعنتي مزخرف ...

حس ميكنم يه كاميون بهم زده ، هم به خودم هم به اعصابم !!

ترجيح ميدم يه چند روزي گم و گور بشم ........

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
                                                                                                                     

 

هر از گاهي صداي پايي را در خلوتگاهم احساس ميكنم و ميپندارم كه يار است....

                                مي آيد و آهسته زين كوچه ي ما ميگذرد...

ولي نميدانم چرا به هنگام رفتن اثري از خود بر جاي نميگذارد...............

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
                                                                   
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
 

آغوش تو؛ لبهايت ؛ دستانت ؛ گرمي پناهت مال من بود.....

چرا آنها را به كس ديگر بخشيدي؟

تو تمامي مال مني.

چرا خويش را به همه كس ميسپاري؟

با خود نمي گويي شايد من تعصب دارم روي تو؟

نمي گويي شايد به من بر بخورد؟

تو با خود نمي انديشي كه روياي مرا خراب ميكني؟

چرا با كس ديگر رفتي؟

چرا دستانت را حيف كردي؟

چرا بغض صداي مرا حس نكردي؟

غربت نگاهم را هرگز نديدي.......

ترا صدا كردم هزاران بار ؛ اما حتي يك بار هم نشنيدي.......

من براي تو گريستم ؛ تو براي من حتي لحظه اي نيز نخنديدي !!!

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
 
رفتي در فصلي که تنها اميدم خدا بود و ترانه و تو که دستهايت سايه باني بود بر بي کسي هاي من ...
تو که گمان مي کردم از تبار آسماني و دلتنگي هايم را در مي يابي
تو که گمان مي کردم ساده اي و سادگي ام را باور داري
و افسوس که حتي نمي خواستي هم قسم باشي ...
افسوس رفتي ... ساده ، ساده مثل دلتنگي هاي من و حتي ساده مثل سادگي هايم
من ماندم و يک عمر خاطره و حتي باور نکردم اين بريدن را
کاش کمي از آنچه که در باورم بودي ، در باورت خانه داشتم !
کاش مي فهميدي صداقتي را که در حرفم بود و در نگاهت نبود
کاش مي فهميدي بي تو صدا تاب نمي آورد ...
رفتي و گريه هايم را نديدي و حتي نفهميدي من تنهاييم را ....
و من هنوز در اين خيالم که چرا به تو دل بستم
و چرا تو به اين سادگي از من دل بريدي ؟!!
که چرا تو از راه رسيدي و معناي تک تک اين ترانه ها شدي ؟!!
ترانه ها يي که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود  !
گناهت را مي بخشم ! مي بخشمت که از من دل بريدي و حتي نديدي که بي تو چه بر سر اين ترانه ها مي آيد !
نديدي اشک هايي را که قطره قطره اش قصه ي من بود و بغضي که از هرچه بود از شادي نبود !
بغضي که به دست تو شکست و چشماني که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتي به اين اشکها اعتنا نکردي !
اعتنا نکردي به حرمت ترانه ها يي که تنها سهم من از چشمانت بود !
به حرمت آن شاخه ي گل سرخ که لاي دفتر ترانه هايم خشک شد !
به حرمت قدمهايي که با هم در آن کوچه ي هميشگي زديم !
به حرمت بوسه هايمان ! نه !
تو حتي به التماس هايم هم اعتنا نکردي !

قصه به پايان رسيد و من همچنان در خيال چشمان سياه تو ام که ساده فريبم داد !
قصه به پايان رسيد و من هنوز بي عشق تو از تمام رويا ها دلگيرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار ...........

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
 

در اين دوران كه مجنون وعده ی ديدار با شيرين و شيرين هاي ديگر در خفا دارد

و ليلي نيز با بيژن، سر و سري دگر دارد

هواي عشق پنهاني به سر دارد

برادر تيشه ی فرهاد سيري چند ؟؟

منيژه عشوه مي آيد كه شايد ثروت شهزاده ی خود را به چنگ آرد

ولي خسرو دل آشفته ی او را نمي بيند....

در اين دنياي هردم بيل

كدامين عشق ديگر آدمي را مي برد از خاك تا افلاك ؟؟؟

كدامين عشق ؟ كدامين كشك ؟؟

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
 

حالا دیگر                                                    
نه از حادثه خبری هست
و نه از اعجاز آن چشم های آشنا
از دلتنگی ها هم که بگذریم......

تنهایی

 

تنها اتفاق این روزهای من است......                                    

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
 

 

                                                                   

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ... ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتمو دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است... میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود... میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
 

هميشه اين گونه بوده است. كسي را كه خيلي دوست مي داري زود ازدست مي دهي. پيش ازآنكه خوب نگاهش كني مثل پرنده اي زيبا اوج مي گيرد ودورمي شود. هنوز بايد روزها و سالهاي زيادي را دركنارش سپري مي كردي. هنوزبسياري ازحرفهايت را به اونگفته بودي.... كسي كه ازديدنش سيرنمي شدي چه زود ازدنياي تورفت و.... وقتي به خودت مي آيي كه حتي ردي ازاودرخيابان قلبت نيست...

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
  کف پايم زخمي است
ودلم زخمي تر
لحظه اي صبر نما تادلم را که به پايت افتاد
از زمين بردارم
سهم من از اين عشق - چه تفاوت دارد - سهم اين عشق کجاست؟
تو که ما را به تمناي وصال آزردي
از چه آخر به دل ما غم هجران دادي؟
در دلت چيست؟ بگو
عشق ما يا غم او
درد ما يا تب او
تو نداني که چه درديست غم دل به زبان آوردن.
ما که ديگر رفتيم؛
ولي از عشق سخن با دل ديوانه نگو ، که دلت از سنگ است و دل ديوانه از شيشه
او که عاشق بشود، نکند فهم که سنگ از شيشه چه بدش مي آيد.
عاقبت سنگ زد و شيشه شکست. کودکي اين را گفت؛
و دل من بشکست.
با خدا من گفتم درد دل از غم تو و خدا گفت به من
بنده کوچک من
دل او از سنگ است.
پس تو بيهوده نکوش
دل او از سنگ است...
 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
  میگویند:

هر کس در اسمان ستاره ای دارد

اما من....

 دلم برای ستاره ای غمگین میسوزد که تنهاست

و در زمین کس را ندارد

و بهانه ای برای چشمک زدن.....

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
 

 

باران چشمم ديگر نمي گذارد بگويم دوستش دارم!!!
مي گويد:
نبايد گفت از كسي كه بي بهانه تنهايت گذاشته است
و من
مي بارم تا نقاشي نارنجي روزي يا شبي ديگر...
اما من مي گويم...چرا نگويم؟
چرا تعريف نكنم؟
او همه چيز را فراموش كرد
او تمام عكس هايم را گم كرد
هيچ يك از حرف هاي آبرنگيم را نخواند

 تا بگويم آشفته اش كرد يا نه !
او بي احساس بود
گنگ بود
نمي شد فهميد عاشق بود يا نه؟
شايد عاشق بود
شايد ديگري عاشقش كرده بود!!!
آه...
اشك هايم جاريست
آه...
او رفت و من ماندم
او گذشت و من نوشتم
او ترك كرد و من درك
او مدفونم كرد
او سر مزار عشقمان هم نيامد


او ترسو بود

او حتي جرات نداشت بگويد دوستت ندارم
او با سكوتش مرا شكست
حالا فهميدي چرا مردم؟

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
 

 

ستاره را گرفتم و دادم دستش و گفتم بيا .. اين مال تو ولي مراقبش باش.

ستاره را گرفت  و رفت  وچند روز بعد آمد و گفت:گم شد.!

به همين سادگي؟

پس آن همه التماس براي داشتنش چه بود.؟

تو فهميدي من چه را به تو بخشيدم.؟

بخش اعظم روحم.

تو مي داني چه کردي؟

حالي اش نبود.خنده سردي کرد وگفت: اووه حالا که چيزي نشده ..هزار تا هزار تا برات مييارم.

از آن روز که رفته سالها گذشته و او هنوز يک ستاره هم نيافته است.

به کسي نگوييد..

ستاره ام اما به من باز گشته است گر  چه ديگر مي ترسم به کسي بسپارمش

مي خواهم براي خودم باشد. فقط براي من......

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
 

در هیاهوی زندگی تنها ماوای دل بی پناهم را

در چشمان تو یافتم

ای ماوای آرزوهایم تو خود میدانی حال دل خسته

ای چون من را

خسته از انتظار خسته از چشم به راه بودن .

میدانم در دل به خود 

میگویی این هم یکی از آن پر مدعا ها اما به

خداوندی آن خدایی

که این دل را در سینه ام قرار داد ادعایی ندارم جز

عاشق بودن 

 کاش هر لحظه را یارای سخن

بود تا بدانی که دقایق من در چه تب و تابی میگذرد

همه ی وجودم تقدیم تو...

 

دوستت دارم.............

 

                                                                      

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
 

 

 

هزار سال است  

در اتاقم را نيمه بازگذاشته ام 

مبادا بيايي

من از انتظار مرده باشم 

و تو پشت در بماني..........

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
                                                                 

دستهایت را به من بده .گرمایشان را.مهربانیشان را.تو تنها کسی هستی که بین آدمها می شناسم.
تنها دلخوشی تمام روزهای بی رنگ و پر وحشت!
من دیگر تاب دیدن روی این دنیا را ندارم،توچشمانم باش.
روشنی قلبت را به من ببخش تا از این شب سیاه ترسی نداشته باشم.
بگذار تا هستم با تو زنده باشم.
دستانم را بگیر من جز تو کسی را نمی شناسم عشق من...

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
                                                                        

 

اومدی ..  بی صدا و بی ریا قلبمو به قدوم زیبات مزین کردی .. اومدی بی هیچ قراردادی !!
با کوله باری از محبت و مهربونی که بی دریغ به من ارزونی کردی و نفهمیدی که چطور در تو ذوب شدم و از تو شدم
حالا پرم .. پر از تو و زیباییهای روحت .. پرم از تو و خاطراتت .. خاطرات کوتاهی که به دنیا ارزیدنیه
مست خودت کردی و سرمست حضور گفتی: خداحافظ !!
خداحافظ بی هیچ دلیل و برهانی؟!
نفهمیدی که چطور نیازمند توام و بی تو چه تنهاترین
نفهمیدی که بی تو چه گیجم و دیوانه
دل بریدم از دل سپردن و دل دادن .. خطا کردم و خطا کردی بی هیچ بخششی
حالا بی تو
و باز این بغض لعنتی توی گلوم گره خورده.. بغضی که همیشه همراه من و تنهاییمه .. و باز هم تنها و منتظر ...
 حالا برای تو مینویسم .. از غم عشقی که در من نهان میشود و غربتی غریب که در من آواره می شود..
و بی آنکه حس کنی در تو ذوب میشوم .. بی هیچ حرارتی .. شاید که احساسم دیگر نمیرد .. نمیرد ...

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
                                                                 

به نام روياي بودن...درود روزهاي از ياد رفته درود....روزهاي خسته و نا آزموده...درود روزهاي زندگي ام....

وقتي به دنيا چشم گشودم...ديدم هيچ چيز آني نيست که من مي خواهم .آخر من به تنهايي عادت کرده بودم در آن دنياي کوچک و بي نور...در آن همه محبت و قلب...من رشد کرده بودم ...من آنجا ياد گرفته بودم قانع باشم...لازم نبود هواي کثيف و آلوده اطرافم را استشمام کنم.....نيازي نبود به کسي بگويم معذرت مي خواهم.....نيازي نبود گريه کنم...آنجا من هميشه در دنياي تاريکم فقط حرف مي زدم...با کسي که اجازه داد من در او رشد کنم و به خويش برسم...من با او حرف مي زدم و او هيچ نمي گفت.شايد هم صدايم را نمي شنيد...اما مهم اين بود که او مرا پرورش ميداد و از من هيچ نمي خواست...نه پولي...نه عشقي...نه هوسي...او مرا مي خواست...عارفانه مرا مي خواست در حالي که مرا نديده بود و صدايم را نشنيده بود ...اما من هم زود خوشبختي ام را از دست دادم و مرا از بهشتم به زمين آوردند...مرا به دنياي آلوده به رياي انسانها سپردند....در آن زمان فرشته اي را ديدم که آمد و مرا بوسيد و گريست و مرا نوازش کردو زمزمه اي کرد...ميداني چه گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و يک فرشته ي ديگر از ميان ما رفت!!!!!!!!!!!!!!!!
آري ببين من چقدر زود خوشبختي ام را از دست داده بودم و گريه امانم نمي داد و ديگران متوقع بودند آرام باشم و لبخندکي چند بر لب برانم.....اما چطور مي شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم براي آن لحظه تنگ شده است....همه غريبه بودند و انگار براي همه شان آشنايي دور بودم..ميخواستند دوستم بدارند....
زمان گذشت .......من ياد گرفتم انسان بودن سخت نيست اما باور کن فرشته بودن چيز ديگري است.....
من مجبور شدم دوست بدارم..... مجبور شدم بگريم.....ياد بگيرم...عذر بخواهم......فراموش کنم...قانع باشم...و خيلي چيزهايي که گفتنش بي فايده است....عجب
دنيا ي عجيبي است...........نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و امروز بيست يکمين سالي است که از آن روز مي گذرد و من هنوز اشکهاي آن فرشته....طنين صدايش را از ياد نبرده ام...
21 سال پيش من  گريه را آغاز کردم و امروز مي خواهم بخندم چون آموختم اين گونه زندگي کردن بهتر است...مي خواهم که دردهايم را از ديگران پنهان کنم چون تنها اين گونه دوستم دارند....


 

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
 

 

 

ليلي زير درخت انار نشست .
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ ِ سرخ.

گلها انار شد، داغ داغ. هر اناري هزار دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند

دانه ها توي انار جا نمي شدند.
انار کوچک بود .دانه ها ترکيدند.

انار ترک برداشت.

خون انار روي دست ليلي چکيد.

ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد.

 مجنون به ليلي اش رسيد.

خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود.

کافي است انار دلت ترک بخورد!

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
   
 
دل تو اولين روز بهاره 

 

 

            دل من آخرين جمعه ي ساله             

 

 

                          و چه دورند و چه نزديک به هم ... !

 
 
 |    نوشته شده توسط الهام
 
 

pctfx3.3

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور